تبليغاتX
هبوط یک گلابی
هبوط یک گلابی

دل درد های من

دلتنگی
از دور دارم برف بازی یک پدر و دختر رو می بینم که یک دختر دیگه داره ازشون فیلم میگیره .تو ذهنم مرور میکنم که این نشد برف بازی !ما بچه بودیم   چه خربازی هایی میکردیم اصلا کاری نداشتیم به چشم طرف می خوره یا به صورتش میخوره تا ذهنم مرمرش تموم شد ذهنیتم متصور شد باباهه از دستش در رفت  و گلوله رو نثار چشم دختر کرد .اینجا بود که مادر جان یا همان زن جانشان وارد عمل شد و با ادای جمله ی "پدر سوخته دختر من رو میزنی"گلوله ای رو در مغز مبارک آقای پدر یا همون شوهر فرود آورد.....اینجا بود که فهمیدم اووووووووووو چه قدر وقته که هوایی ولایت و مامان ،بابا نشدم.رفتم بیلیت بگیرم آخر هفته ای هماهنگ کنیم با فک و فامیل بریم آبستا برف بازی که یادم اومد مامان ،بابا الان تو مسجد الحرام نشستن دارن صفا میکنن .تازه یادم افتاد خیلی تنها شدم این روزها.ته دل تنگی آدمها با دیدن پدر و مادر تسکین پیدا میکنه.بدبخت اون کسی که حتی اونها هم در دسترسش نباشن:( .حالا تو هی بشین دنیا اگه خوب اگه بد گوش کن هی زار بزن نمشد آقا نمشد هیشکی پدر مادر نمیشدL

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 | موضوع:
اي كاش اهل كبيره بودم و متجاهر به فسق بودم و و موحد بودم و شرك به خدا نمي آوردم.

هو الحبيب

 

دكتر جلايي پور يه جمله گفت سر كلاس  كه واسه من تا ابد زمزمه ي گوش فوق العاده اي شد.استاد بعد اينكه بچه ها هي تاريخ امتحان رو اينور و اونور كردن برگشت رو به ما كه شاگرداش باشيم گفت:"بچه ها اون روز بالاخره مياد،باور داشته باشيد كه روز امتحان بالاخره مياد.".شده حكايت رجب و شعبان  كه بالاخره رمضانش اومد .اومد چه باور كرده بودم چه باور نكرده بودم.اتفاقا تو همين ترم گذشته هم بود كه يه جمله از استاد اباذري هم تو گوشم ميپيچه:"ناخود آگاه خودت رو از بقيه مستثني ندون ،بشين يكم درباره اش فكر كن".

 

گاهي به خودت كه مياي ميبيني آنچنان داري تو زندگاني استپ ميزني كه كار از حتي يه اتفاق و معجزه گذشته.بايد كلي بشيني فكر كني چي شده .بعد ميفهمي كه آره نه باور داشتي اون روز مياد نه باور داشتي كه ناخودآگاه تو هم دستكاري شده!

 

رمضان شهر شلوغ پلوغ  خدا رسيد و تو كم كم داري باور ميكني كه آره "الهم اغفر لي ذنوب التي تحبس الدعا"براي تو هم هست.

 

انگار خيلي گناه كردم .ولي نبايد اعتراف كنم حتي پيش شما چون صاحابمون خوشش نمياد خودمون رو جلو بقيه ي مملوكاش خوار كنيم .ميگه فقط باس بياي پيش خودم.

 

ولي بايد حق الناس رو انگار يه كاريش كنم .كلي غيبت ،كلي قضاوت،كلي بدبيني ......

 

كلي دلگيري .توقعم داريم به قول يه بچه چپ كه توهم ماه رمضون و سال تحويلم بزنيم.خوب ده نشد.

 

موقعي كه زندگي استپ ميخوره ميشينم فك ميكنم به كارام به معاشرت هام .

 

خوب يه چيز هايي اش خيلي خوبه .چيزهاييش كه به شما مربوط ميشه

 

آدما برات دسته بندي ميشن:

 

آدمايي كه كلي غيبتشون رو كردي،غر زدي بهشون،بهشون بد دلي ولي روت نميشه بهشون بگي من غيبتت رو كردم يا من به تو حس خوبي ندارم.دوست دارم اگر اين جمله رو خوندن من رو ببخشن.همينا بيچارم كرده خدا گفته از حق خودش ميگذره ولي از حق شما ها نه.اگر هم توضيح ميخوان بگن من بهشون ميگم اگر نياز هست در ملاء عام هم ازشون معذرت بخوام اين كار رو ميكنم.

 

آدمايي كه ازشون دلگيرم.كلي دلگيرم.خدا كنه بتونم كينه ها رو بشورم بسابم كف مالي كنم بره.همون طور كه دوست دارم دوستايي كه ازم دلگيرن من رو ببخشن و من رو از نو نگا كنن.مثل همون خياط دلقك تو عقايد يك دلقك.تا ياد بگيرم منم آدما رو از نو نگا كنم .خوش به حال مالك اشتر نخعي .جانم فداي امام حسن (ع)...

 

آدمايي كه نفسن، بودنشون نفسه ،نه لزوما حقيقي حتي مجازي لزوما نه آدمي كه هميشه ببينمش يه جوون كم سن و سال و مظلوم كه زياد اهل خودنمايي و هارت و پورت نيست .يكيشون همين چند روز پيش داشت كتابخونه شريعتي رو مرتب ميكرد .ان شاء الله كه يار خود حضرته.الان اگر دارم مينويسم  بيشتر به خاطر مورد اول و دوم فقط به خاطر دسته سومه  فقط.

 

نميدونم اصن ترتيب داره نوشتم يا نه ولي دارم مينوسم شايد دوتا از اونايي كه از من دلخورن بخونن و بتونن من رو ببخشن. به رابطه من و خداي من رحم كنيد .خيلي سخته باور كنيد خيلي سخته .

 

ميخوام بالاخره امتحان اخلاص رو بدم .ببينم چند من اخلاص تو وجودم هست؟سوال چرتيه اصن نيست. ببينيم ميتونيم كاري كنيم كه پيدا بشه!

 

تو چهل حديث امام نقل ميكنند :اگر ما بنده ي مخلص خداييم چرا شيطان در ما اينقدر تصرف دارد؟با آن كه او با خداي خود عهد كرده است كه به "عباد الله المخلصين "كار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نكند.به قول شيخ بزرگوار ما شيطان سگ درگاه خداست.اگر كسي با خدا آشنا باشد ،به او عوعو نكند و او را اذيت نكند.پس اگر ديدي شيطان با تو سر و كار دارد ،بدان كه كارهايت از روي اخلاص نبوده و براي حق تعالي نيست .اگر شما مخلصيد ،چرا چشمه هاي حكمت از قلب شما به زبان جاري نشده ،با اين كه چهل سال است به خيال خود قربة الي الله عمل ميكنيد.با اينكه در حديث وارد است كه كسي كه از براي خدا چهل صباح اخلاص ورزد جاري گردد چشمه هاي حكمت از قلبش به زبانش پس بدان اعمال ما براي خدا نيست و خودمان هم ملتفت نيستيم و درد بي درمان همين جاست .واي به حال كسي كه  با نماز و طاعتش وارد جهنم شود .امان از كسي كه صورت صدقه و زكاة وصوم و صلاة او ،صورت هايي باشد كه زشت تر از آن ها تصور نشود.

بيچاره تو مشركي .خداوند به فضل خود ،موحد اهل معصيت عصيان كار را مي آمرزد ان شاء الله ليكن  فرموده است كه شرك را نمي آمرزم ،اگر بي توبه از دنيا برود.

در احاديث شريفه شنيده اي كه مي فرمايد:"مُرائي ،مشرك است".كسي كه رياست ديني  و امامت خود،تدريس خود،تحصيل خود ،روزه ي خود ،نماز خود و بالاخره اعمال صالحه ي خود را ارائه به مردم دهد براي منزلت در قلوب ،مشرك است ،و به موجب اخبار اهل عصمت (ص)و به موجب آيه ي شريفه مشمول غفران حق نمي شود.پس اي كاش اهل كبيره بودي و متجاهر به فسق بودي و متهتك حرمات ظاهره بودي و موحد بودي و شرك به خدا نمي آوردي.

حال اي عزيز فكري كن و چاره يي براي خود پيدا كن و بدان كه شهرت پيش اين مردم ناچيز ،چيزي نيست ،و قلوب اين مردم كه اگر گنجشكي بخورد سير نمي شود ،قدر و قابليتي ندارد ،و اين مخلوق ضعيف را قدرتي نيست.و فاعل علي الاطلاق و مسبب الاسباب آن ذات مقدس است.تمام مخلوقات ،اگر پشت به پشت هم دهند ،كه يك پشه حلق كنند نتوانند.قدرت ،پيش حق تعالي است.او است موثر در تمام موجودات .با هر زحمتي و رياضتي شده ،در قلب خود با قلم عقل نگارش ده كه "لا موثر في الوجود الا الله".نيست كاركني در دار تحقق جز خدا."

 

چي شد نميدونم ولي قراره يه چيزايي بشه ان شاء الله .يه بار تو اوج فعاليت هاي تشكيلاتي رفتم پيش دبير كميسيون تشكيلات گفتم آقا چه وضعشه ما هيچ كار نميتونيم بكنيم .گفت چرا خيلي كارا ميتونيم بكينم اول از همه خودسازي.كاش همون موقع دست به كار مي شدم.اميدوارم نوشتم يه نيت بيشتر نداشته باشه

 

يه جمله زيبا يه بار دكتر حجت گفت ،من ميخوام تبديل به دعاش كنم:

 

خديا به حق فاطمه ات ما رو  نصرت بده كه ديندار با ظرافت بشيم يا همون مومن.

 

وصف حال ما در آخر ماه اين نباشه ان شاء الله

:نخواست شيخ بيايد مرا كه يافتنم

چراغ نه!كه به گشتن هم احتياج نداشت

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 | موضوع:
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا....

ما در رسیدگی به شما (هیچ) کوتاهی نکنیم و یاد شما (هرگز) فراموش ننماییم که اگر غیر از این بود سختی‌های شدیدی بر شما وارد می‌شد و دشمن شما را از پای در می‌آورد.امام زمان ارواحنا فداه.

 

اگر خدا بخواهد دوباره نيمه ي شعباني ديگر فرا ميرسد و دوباره دلم هواي جايي را مي كند دلم هواي مدينه مي كند ،دلم هواي سامرا مي كند ،دلم هواي خانه ي كعبه ميكند،دلم هواي كربلا مي كند ،دلم هواي مسجد سهله مي كند و دلم هواي مسجد جمكران را !

آري ،ميدانم كه منتظر واقعي بودن كه به اين چيز ها نيست ،منتظر بودن به  فراهم كردن آمادگي جامعه براي  ظهور آقاست.

آري ،ميدانم كه منتظر واقعي بودن كه به اين چيز ها نيست،منتظر بودن به ترك گناه كردن و آماده كردن خود براي ظهور آقاست.

آري ميدانم دل كه به مكان دل نمي بندد ،دل بايد به اصل خود دل ببندد.

آري،ميدانم كه مسجد جمكران...نه نميدانم و مهم نيست كه بدانم

 

مسجد جمكران هرچه باشد  من توان قضاوت كردن درباره ي آن را ندارم .در مورد مستند بودنش زياد نقل كرده اند.و نه مجالش است كه بگويم نه حالش از بس كه خود خوانده ام و به تمام رفتن هايم و دل جا گذاشتن هايم در ان مكان فكر كرده ام.

دوست دارم چند خطي اعتراف كنم به تمامي كساني كه گاهي از من گله مي كنند كه من سنتي هستم ،كه من احساسي هستم ،كه من...

من اعتراف ميكنم اگر چه كه هميشه تلاش ميكنم همه چيز را عقلاني بررسي كنم و دليل منطقي براي كنش هايم پيدا كنم اما گاهي نه!هميشه چيزهايي در جان و روح و وجود آدمي ريشه دوانده است كه نمي تواند آنها را فراموش كند و به دور بياندازد.مسجد جمكران مسجديست كه اول از همه مسجد است و بعد از ان ذهنيتيست پيرامون مهدويت .اما از اينها هم كه بگذريم بعضي مكان ها در خاطرات آدم جولان ميدهند ،بعضي اتفاق ها ،بعضي  آدمها...مسجد جمكران مكاني است كه براي من اينگونه است .خب به نظر من هيچ اشكالي ندارد كه دلم هواي آنجا را كند يا شديدا هوايي سهله اي شوم كه قلب من را مالك است .چرا كه اين مكان ها فقط مكان نيست، لحظه اي است كه فراتر از تاريخ و زمان و سنديت   آن است لحظه ي سجود و اخلاص بندگي است كه آني رخ مي دهدو تا هميشه ماندگار مي شود.

اين روزها دلم واقعا تو را  مي خواهد تو را كه خالصانه ترين نيايش هايم با خداوندگار را در گوشه ي سمت راست تو انجام دادم .جايي كه هميشه دلم هوايش را مي كند نه لزوما سالي و نيمه شعباني ....

 

 دوست خوبم كه من را به خاطر دل تنگ جمكران و سهله بودن متهم كردي به سنتي بودن مي خواهم  بگويم من اصلا دل نگران اين نيستم كه اين تاريخ دروغ هست يا نيست يا اينكه اين سنديت ها معتبر است يا نيست يا اينكه با رفتن به مسجد جمكران وقتم را تلف ميكنم و خرافه گرايي ام را تشديد مي كنم يا نه، دليل بسيار موجهم حديثي است كه در ابتداي مطلب آورده ام چرا كه كجا و چرا و چگونه مهم نيست مهم اين است كه در همه ي احوال آقا امام زمان (ع) حواسش به من هست اين را باور دارم و دل را قوي دارم

سفارش ميكنم خواندن شعر فاضل را در اين ايام

التماس دعا

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 | موضوع:
از زير سنگ هم كه شده پيدايم كن
ذهنم از دغدغه خالي شده .ولي هنوز دلم با اين ذهن صادق رفتار نمي كنه.دلم دلش نمياد باور كنه  فقط داره دل دل ميكنه ولي ذهنم ياريش نميكنه ،نميدونم چرا نمي خواد بفهمه و از اون بدتر عادت كنه. نه ديگه كاري به كار اوضاع اين مملكت نداشته باشد ،نه ديگه كاري به كار خود بيمار اجتماعيش نداشته باشد ،نه كاري به كار قضاوت هاي ارزشيش نداشته باشد،نه كاري به كار ظلم و ستم انگار نه انگار!نداشته باشد!

۲۷ روز است ،ميداني كه نمي بيني مرا

 

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در دوشنبه بیستم تیر 1390 | موضوع:
تعقيب

رفيق اعلا ،درخت زيبا ،نيايش هاي دكتر چمران............نه هرچي چنگ ميزنه تو دستش نمياد .

اخبار رو تعقيب نميكنه .اوضاع فرهنگي رو دنبال نميكنه و حتي زندگي شخصي و روزانه اش رو .

افتاده به جون خودش....بي وقفه خودش رو داره تعقيب ميكنه و يك نفس دنبالش ميدوه

 

ضرورت نوشت:ابن الكريم و جده خير الامام و هو الكريم .حب الحسين....

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 | موضوع:
شب آرزوها نه شب رغبته خدا به خیر کنه
امروز رفته بودم با بچه ها پارک .تو همون حال و احوال دوستانه ای که بودیم ،پدری رو نگاه میکردم که زین دوچرخه دخترش رو گرفته بود و توی پارک پا به پای  دوچرخه ی دخترش پارک رو قدم میزد و دخترش رو که رکاب میزد همراهی میکرد .یاد خودم افتادم با بابا ،تو پارک صادق.خیلی قاطعانه با پیشنهادم که دوچرخم کمک چرخ داشته باشه مخالفت میکرد .میگفت:اینجوری عادت میکنی بهش خوب یاد نمیگیری دوچرخه سواری ،من خودم اوایلش کمکت میکنم اینطوری بهتره.یکی دو دفعه هم زمین خوردم .هه..بابا میگفت :بگو یا علی و بلند شو....فک کن یه بچه ی ۵-۶ساله

این روزها نمیدونم چی شده .با این همه تدابیری که بابا و مامان و داداش و همه و همه لحاظ کردن انگار رسما و حقیقتا نمیتونم پا بزنم انگار هرچی پا میزنم بیشتر فرو میرم .دارم بدجوری یه دستی میخورم .دل شکستگی ها و خستگی هاش و تنگ شدناش و اینا که هیچی

یکم که فکر میکنم نیت میکنم حرفم رو پس بگیرم .اتفاقا میدونم چرا.

واسه اینکه تو همین مدت دو هفته ای خیلی کوتاه خیلی چیزا رو دیدم .آره دیدم

اصلا بی مادر شدن اون نوجوان مظلوم و فوت یک مرد بزرگ و محروم شدن یه دوست خیلی با استعداد از .....که باید فاکتور بگیرم چون از این لحاظ ها خیلی وقته به عزای انسانیت نشستم که بگذریم هرچند سخت

ولی این تدابیر و رو پای خودم واستادن ووووووو و همه ی اینها موقعی که دنیا قاطی شه اساسی همه میشن باد هوا.

ادم وقتی ازنزدیک ترین دوستاش نا امید میشه!

وقتی بهترین کسایی که فکر میکردی  بهترینن واست یه جور دیگه میشه!

وقتی فک میکنی آدمهایی هنوز هستن که نگرانتن ولی اینطور نیست!

و درنهایت وقتی بهترین آدمای دور و برت دلت رو میشکنن و .....!

خوب معلومه که نمیتونه رو پای خودش بایسته.مجبوره سینه خیز بره....تاتی تاتی و هی بخوره زمین هی بخوره زمین.میتونه از زمین بلند شه آیا!

آره .....آدما گاهی اوقات میگن کاش که هنوز بچه بودم .منم انگار باید بگم کاش هنوز بچه بودم و با بابا تو پارک صادق صفا میکردم.ولی نه من نمیگم کاش کاش کاش.یه عمری گفتم کاش  کاش  کاش...

دیگه نمیگم کاش.آرزویی هم ندارم که فقط با اومدن لیلة رغائب خوشحال بشم که..... نه .

من فقط میخوام امشب به خدا یه چیز بگم :

خدایی که این همه به من لطف کردی .به اون هم لطف کردی ، به اونا هم لطف کردی.خدایا امشب که شب رغبت هاست .دیگه تو این دوراهی ها ما رو ننداز.تو دو راهی حق و باطل، تو دوراهی نور و ظلمت ، تو دوراهی دوست و دشمن،تو دوراهی معرفت و بی معرفتی،تو دوراهی رفاقت و نا رفیقی، نو هیچ دوراهی ترس و شجاعت.....من رو دیگه تو دوراهی قرار نده .میل و رغبت من رو تو چیزی قرار بده که تو به اون رضا تر هستی همین ......

اصلا میدونی چیه این ملت رو دیگه تو دوراهی ننداز .تو رو به حضرت زهرا این ملت رغبت پیدا کنن به آگاهی به حق به مظلوم به بهترین چیزها که که تو به اون راضی هستی.

هه داره شب میشه

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر /بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 | موضوع:
تولده عید شما مبارک
عودت و عید و عاد همه از یک جا است.عودت یعنی برگرداندن.یک پولی از یکی قرض گرفته بودی پسش می دهی ،عودت می دهی.عید یعنی برگشتن.تا برگشتن به کجا باشد.برگشتن به کجا.قوم عاد هم برگشتند اما به بد جایی برگشتند.به اصل خودشان برنگشتند.اما عید یعنی برگشتن به همان اصل خودت.به همان وطن اصلیت.ملتفت شدی؟یادت هست؟یک بار آنجا که بودی خدا خوشش آمد ازت،بس که قشنگ و زیبا بودی،یک دستی به سر و گوشت کشید.تو هم ترسیدی و فرار کردی.یادت هست؟هیچ وقت هم جایی به ان خوبی پیدا نکردی.جایی به آن روشنی دیگر پیدا نکردی.وفور نعمت بود،روشن بود،آرامش بود.الان هم چند وقت هست داری فرار می کنی.حالا دیگر عید است.وقت برگشتن است.برگرد.حالا که رفتی و دنیا رو سیاحت کردی و دیدی رفیقی بهتر از خدا پیدا نمی کنی .حالا برگرد .حالا وقتش است که آرام بگیری.وقت آرام شدن،وقت رام شدن.کی رام کند تو را بهتر از خدا؟

حالا عید که شد لابد عیدی هم می خواهی؟

خب.عیدیت اینکه برو توی آینه نگاه کن ببین چه قدر قشنگ شده ای.باران که آمد،رقصت را هم که کردی.حسین را هم که تماشا کردی چه قشنگ هفتاد بار جانش را داد به خدا.حالا هفت او هم که شد،عید هم که شد.عیدیت اینکه برو توی آینه نگاه کن ،ولی من همین آینه را می گویم.همین آینه که گذاشته ای بالای شیر آب،آب و آینه  درست کرده ای .

برو نگاه کن تویش ببین چه قشنگ شده ای.این قشنگی را نگه دار برای خودت.مفت از دستش نده .اگر از من می شنوی غیر مفت هم نده .نگهش دار.

نوشتمش از کتاب باران خلاف نیست کورش علیانی تاریخ این نوشته هم برای ۱فروردین ۱۳۸۲ یا همون ۱۷ محرم ۱۴۲۴ هست.

پی نوشت:دم هرچی شاگرد حاج اسماعیل دولابی گرم .

راستی دلم پیدا شد . خدا پیداش کرد و بهم داد ...حالا که اینطور شد من دیوونه ام واسه حاج اسماعیل دولابی.خدا رحمتت کنه مرد

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در شنبه ششم فروردین 1390 | موضوع:
یا مقلب القلوب اگر دلم تا تحویل سال پیدا نشه چی؟
باران را دوست می دارد اما تازگی در میان رحمت خداوندی پیدایش نمی شود به تاکسی پناه میبرد و سیر زندگی اش در شیشه بخار زده تاکسی می گذرد.می خواهد ادای مادر دخترک نقشه ی پرواز را در بیاورد.تو نقشه ی پرواز مادر برای اثبات وجود دخترش قلب رو پنجره که دخترش کشیده رو لمس می کنه و ایمان میاره که یه دختری هست که باید پیدا کنه .کز کرده گوشه تاکسی خودش رو جم کرده  میخوامدهیچکی باهاش نباشه.انگشت نشونه ی دست چپش رو می کشه رو شیشه ،نگاه های راننده از توی آینه براش سنگینی میکنه  ولی بی خیالش میشه و انگشتش رو می کشه رو شیشه ،انگار نوشته آزادی...نوشته که باورش کنه ،حالش خوب نبود چند روز قبلش شنیده که یه بسیجی نما از یکی از بچه ها که تو کلاس داشته دستبند می بافته فیلم میگیره ،باور نداشته لااقل در مورد مصداق اون فرد ولی کم کم باورش شد ،رفت نماز بخونه نماز خونه دید همون بسیجی نما امام جماعت شده و جماعتی دارن پشتش نماز می خونن ،قاطی کرد زد از دانشکده بیرون،از رحمت الهی هم پنهون شد .پناه برد به تاکسی تا روی شیشه بخار زدش بنویس آزادی تا باورش کن،بخوادش...

حالا همش داره دنبال مصداق میگرده از آدما زیاد توقع داشته انگار،مصداق مومن ،مسلمون،انسان،دوست داشتن...

این روزها دوست های با مرامش آدمایی شدن که اصلا به گروه خونیش نمی خورن و بالعکس خون دل خوردنش از کسایی شده که کلی خیال میکرد بهشون نزدیکن!

"من او"رو ورق میزنه ،ته خط علی فتاح...پریشون تر میشه،"یک عاشقانه آرام"نادر رو باز میکنه ،بهونه گیری های عسل کلافش می کنه،فک میکنه فضا فاضل رو میطلبه شروع میکنه "گریه های امپراطور"،اقلیت"،آن ها ،آن ها آشفته ترش می کنه ،با غزل های فاضل هم غریبه شده انگار ...

متوجه میشه تنها تر از همیشه شده آره دلش گم شده

دوست داره از رفقاش بپرسه رفقا کسی دل من رو ندیده؟

ولی روش نمی شه

دل نداره انگار اما شاید مثل فاطمه رو داشته باشه و هوس کنه مثل حاج کاظم تو آژانس شیشه ای فاطمه رو مخاطب قرار بده:

فاطمه ...فاطمه....فاطمه دلم گم شده تو نمی دونی کجاست؟

 

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 | موضوع:
فالله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین
نوشته شده توسط محدثه قزوینی در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 | موضوع:
من ظالمم

طبق معمول با ترس و لرزی که از آمپول و سوزن و بیمارستان و دکتر و اینجور چیزا داشتم،  داشتم خون میدادم و کم مونده بود رو دست اون بنده خدایی که داشت خونم رو میگرفت بمونم که یک دفعه همه چی عوض شد و سه فازم پرید.آره  رژه ی موتور سوارا بود در لحظه تاریخی ورود امام خمینی (ره)تو خیابون شهر که صدای شلیک و اینطور چیزا هم باهاش همراه بود.ییهو رفتم تو فکر و با خودم گفتم تو که به خاطر یه خون گرفتن اینطور جونت داره بالا میاد و کم مونده سکته رو بزنی چرا اینقدر ادعای ایمان و اعتقاد و اینجور حرفات میشه؟!آخه تو کجا و امثال غلامحسین افشردی یا همون حسن باقری خودمون که همین دوسه روز پیش سالگرد شهادتش بود کجا؟همون کسی که به لج آدمایی که این روزا دم از رفاقت با اون رو میزنن زیاد یادش رو نمی کنی

خدایا چه قدر آدم میتونه با ایمان باشه و مخلص باشه که از نرگسش بگذره ؟نرگس کوچولو مگه بابا نمی خواد؟مگه شهید حسن باقری دوست نداره در حق بچش پدری کنه؟خدایا نمیتونم بفهممشون.واقعا نمی تونم بفهممشون! مگه اون نمی خواد عروسی دخترش رو ببینه ؟مگه اون دوست نداشت دستش رو چنگ کنه بزنه تو موهای دخترش؟مگه اون مگه ..آخه هم سن و سال باباست.

هر وقت پام به اون خراب شده که بیمارستان باشه وا میشه و یکمی احساس فانی بودن میکنم، همین فکر و خیالای جورواجور میاد سراغم.

کلی دارم سعی میکنم امثال حسن باقری رو بفهمم اما نمیدونم چرا نمی تونم.

شهید باقری متولد سالی است که خیلی از پدرهای ما تو همون سن و سال به دنیا اومدن.اونم میتونست خونه داشته باشه، زندگی داشته باشه، زن، بچه، مادر، پدر و درس و بحث و همه چیز اما همه رو گذاشت یه طرف و رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد.

فکر میکنم در حقش خیلی ظلم کردم و او خیلی مظلوم واقع شده.

این سال های اخیر خیلی کم تر از بقیه شهدا به یادش بودم حتی تو سفر جنوب تو فکه هم یادش رو نکردم.فقط به خاطر اینکه یه عده ی خاص که دل خوشی ازشون نداشتم بیشتر از بقیه ی شهدا سنگش رو به سینه میزدند.یکی نبود بگه بی انصاف آدم اینقدر بی منطق و بی شعور که فقط به خاطر اینکه یه آقای گفته "وقتی امام خمینی میگه کاش من هم یک پاسدار بودم شهید حسن باقری بلند بلند میزنه زیر گریه و به امام میگه که دعا کنید من شهید بشم" یا وقتی یکی میگفت شهید حسن نیروی اطلاعاتی سپاه بود فقط به خاطر این شنیده ها از همچین آدم با شرافتی غفلت کنی!تازه امروز با تلنگری که تو بیمارستان بهم زد فهمیدم که چه خبره .اون آدم بزرگوار فقط برای نفس  راحت کشیدن دخترش جون داد و حتی برای من و واقعا در آن زمان من هم باید به سپاهی نبودن غبطه میخوردم.

امشب شب شهادت امام حسن (ع)که مظلوم ترین مظلوم هاست.یاد شهید حسن باقری رو کردم ولی بازم دارم فکر می کنم که چه قدر میان مظلومیت ما و آنها تفاوت است.گاهی اوقات اسم ها خیلی به هم نزدیک میشن حسن باقری در مظلومیت شباهت به امام (ع)داره.

داره بارون میباره و من به مظلومیت شهدایی مثل حسن باقری دارم بیشتر پی میبرم اما هنوز که هنوزه مظلومیت امام حسن مجتبی رو نفهمیدم .من واقعا یک ظالمم

 

نوشته شده توسط محدثه قزوینی در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 | موضوع: